مجتبى ملكى اصفهانى
87
فرهنگ اصطلاحات اصول ( فارسى )
است . پس عالم حادث است . علماى منطق اينگونه قياس را « دليل » گويند . 3 - « قياس شرعى » نيز از معانى اصطلاحى اين لفظ است كه علماى منطق ، آن را « تمثيل » مىنامند . « 1 » 4 - معناى قياس در اصطلاح اصوليين . عبارتهاى گوناگونى در تعريف قياس بيان شده است كه از مجموع آنها مىتوان چنين نتيجه گرفت كه : قياس عبارت است از اثبات حكم در موضوع به اعتبار و لحاظ وجود علّتى كه وجود آن موجب ثبوت همين حكم در موضوعى ديگر شده است . به عبارت ديگر : هرگاه موضوعى حكم شرعى نداشته باشد و قياسكننده موضوع ديگرى را بيابد كه حكم شرعى آن از سوى شارع بيان شده و علّت حكم نيز معلوم باشد و قياسكننده ببيند كه اين علّت در آن موضوع فاقد حكم نيز وجود دارد و سپس نتيجه بگيرد كه جريان اين حكم در اين موضوع به خاطر وجود همان علّتى است كه آن علّت در موضوع فاقد حكم نيز وجود دارد ، پس حكم شرعى آن موضوع فاقد حكم نيز همان حكم شرعى موضوعى خواهد بود كه حكم شرعى آن از سوى شارع بيان شده بود ، در اين صورت ، اين شخص قياس كرده است . مثال : شارع بگويد : شراب حرام است چون مستى مىآورد . امّا حكم آبجو در شرع وارد نشده باشد . اكنون قياسكننده مىگويد : علّت حرمت شراب ، مستىآور بودن آن است و آبجو نيز مستى مىآورد ، پس آبجو نيز حرام است . اركان قياس : 1 - اصل : يعنى آن موضوعى كه حكم شرعى آن معلوم است . در مثال فوق ، « شراب » اصل است ( مقيس عليه ) . 2 - فرع : موضوعى كه حكم شرعى
--> ( 1 ) - كشّاف اصطلاحات الفنون و العلوم : 2 / 1347 .